نه خانی آمد و نه خانی رفته

روزی مردی از كوچه ای می گذشت كه ناگاه خربزه ای دید. گوشه ای افتاده بود و چشمك زنان او را به خوردنش وسوسه میكرد.

مرد به هرسو نظر كرد تا از صاحب خربزه نشانی یابد اما خبری از آن نبود.بی اختیار میل به خوردنش كرد.

خربزه را در دست گرفت و چرخاند .به سرش فكری خطور كرد.با خود گفت من قاچی از آن را میخورم و مابقی را در گوشه ای می اندازم تا كه هر كس از این كوی گذر كرد با دیدن این خربزه ی نیم خورده نزد خود گمان برد خانی از اینجا گذركرده و میلش تنها این تكه بوده از خربزه ای بدان شیرینی.مرد دستش را روی خربزه كوفت و با خود گفت: آری تو را چند تكه خوردن بس است چرا كه غم از دست دادن حلاوت تو با شادی خانی من در تصور مردمان ابله بسی یكسان است چه بسا كه خانی را بیشتر خوشایند می آید مرا تا سیری.

و بدان تصور یك قاچ كوچك از آن را خورد و خربزه ی دست خورده را به گوشه ای انداخت و در دل به ابلهانی كه می انگارند این شاهكار خانی با شوكت و شكم سیر است كه یك تكه از آن دلش را زده و آنرا رها كرده می خندید.

نه خانی آمد و نه خانی رفته

روزی مردی از كوچه ای می گذشت كه ناگاه خربزه ای دید. گوشه ای افتاده بود و چشمك زنان او را به خوردنش وسوسه میكرد.

مرد به هرسو نظر كرد تا از صاحب خربزه نشانی یابد اما خبری از آن نبود.بی اختیار میل به خوردنش كرد.

خربزه را در دست گرفت و چرخاند .به سرش فكری خطور كرد.با خود گفت من قاچی از آن را میخورم و مابقی را در گوشه ای می اندازم تا كه هر كس از این كوی گذر كرد با دیدن این خربزه ی نیم خورده نزد خود گمان برد خانی از اینجا گذركرده و میلش تنها این تكه بوده از خربزه ای بدان شیرینی.مرد دستش را روی خربزه كوفت و با خود گفت: آری تو را چند تكه خوردن بس است چرا كه غم از دست دادن حلاوت تو با شادی خانی من در تصور مردمان ابله بسی یكسان است چه بسا كه خانی را بیشتر خوشایند می آید مرا تا سیری.

و بدان تصور یك قاچ كوچك از آن را خورد و خربزه ی دست خورده را به گوشه ای انداخت و در دل به ابلهانی كه می انگارند این شاهكار خانی با شوكت و شكم سیر است كه یك تكه از آن دلش را زده و آنرا رها كرده می خندید.

چند قدمی دور نشده بود كه فكری دیگر خاطرش را پریشان ساخت.با خود گفت: مگر ممكن است چنین خانی بدون نوكر و خدم باشد.بی گمان ته مانده را آنها خواهند خورد.برگشت و با ولع شروع كرد به خوردن تمامی خربزه.شادتر بود كه هم داستانش به حقیقت نزدیكتر شده و هم خربزه ای بدان شیرینی به هدر نرفته.

همه را خورد و پوست آنرا به هر سو پرتاب كرد و گفت: بی گمان خادمین بی چاره مجبور بوده اند كه پشت سرورشان بدوند و خربزه را به نیش كشیده و درراه خورده باشند.پس من پوست ها را پراكنده میسازم تا نیز نشانی باشد بر این كه خدمه ی ایشان از یك دو نفربیشتر بوده اند.

باز در فكر فرو رفت كه این خان عظیم الشان و خدامش با پای خود كه راه گز نمیكنند.حقا كه قاطر نداشتن ایشان مایه ی شك است. مردك بی چاره دوباره بازگشت و با اندوه پوست های خربزه را به دندان كشید و به ناچار هر طور كه بود خورد.یك آن به خود آمد و از خربزه هیچ نشانی نیافت.دست خود بر شكم زدو با چهره ایی حق به جانب زیرلب گفت:

نه خانی آمد و نه خانی رفته!